تبلیغات
شهیدان پاک - شب را در دو کوهه به سر بردیم

با سلام 
دفه قبل تا ظهر ان روز و گفتم که به امیدیه رسیده بودیم  شب ان روز ما به اردوگاه دوکوهه که در نزدیکیه  شهر کوشک بود رفتیم اون شب من برای اولین بار تانک و وسایل واقعیه جنگی روبرو شدم.

و  برای اولین بار حس غریبی بهم دست داد یه جورایی  شهیدان رو احساس میکردم در نزدیکی خودم اونجا یه مسجد داشت که داخلش نماز جماعت برگزار میشد من وقتی واردش شدم انگار شهیدان جلو چشمام بودن و چنان حس غریبی بود که حتی نمیتونم درست به شما بگم که چجوری بود هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال از این بابت که برای اولین بار پا به این سرزمین گزاشتم و ناراحت از این که ما اینقد گناه میکنیم و اونها برای ما چه کارایی که نکردن .

فردای  اون روز صبح زود بلند شدیم و  نماز صبح را جماعت خوندیم بعد نماز  دعایی میخوندن که من نمیدونم چه دعایی بود ولی موقه خوندنش اشک از چشمام  سرازیر شد و نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم بعد از تموم شدن دعا رفتیم وسایلمونو جمع کردیم و از اردوگاه دوکوهه زدیم بیرون  و حتی قبل از این که صبحانه بخوریم اتوبوس را افتاد . ( در ادامه میگم که کجا رفتیم)



طبقه بندی: جاهایی که رفتیم،

تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : رئوف تمیمی
نظرات