تبلیغات
شهیدان پاک - اولین خاطره از شیتونی های بچهای اردو

شب اولی که ما در اردوگاه دوکوهه بودیم برای شام برای ما ساندویچ بندری اوردن که به جرعت میتونم بگم هیچکس سیر نشد

یکی از بچها که هیکل درشتی داشت و چاق بود به اسم محمدرضا ساندوچ خودشو یه لقمه کرد که همه مرده بودیم از خنده حاج اقا که این صحنه رو دید رفت برایش یکی دیگه اورد که اونم یه لقمه چپش کرد ولی هنوز میگفت به معدم نرسیده باز هم هر دونفر یه ساندویچ دادن که نصف کنیم  بین هم این هم خورد ولی بازم گرسنه بود.
ولی دیگه چیزی برای خوردن نبود و اون بقول خودش گرسنه خابید اون شب

اونشب هم بعد از کلی بازیه گل یا پوچ بعضی از بچها رفتن به مراسمی که در اردوگاه بود یه جور پیاده روی . من هم خابیدم چون شب قبلش اصلا خواب نرفته بودم و خسته بودم.



طبقه بندی: خاطراتی از بچهای اردو،
برچسب ها: خاطراتی از بچها، خاطراتی از بچهای اردو، شهیدان، شهدا، اردوگاه، اردوگاه دوکوهه،

تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : رئوف تمیمی
نظرات